فردريك چارلز ريچاردز ( مترجم : مهين دخت بزرگمهر )
143
سفرنامه فرد ريچاردز ( فارسى )
در راه شيراز پس از عبور از شهر اصفهان ، دشتى به مساحت چندين كيلومتر واقع شده كه مسافر هنگام گذشتن از آن در فصل تابستان اين طور احساس مىكند كه ناگهان در تنور داغى را به روى او گشودهاند . بعد از عبور از قريه كوچك مرگ ، جاده به « تنگ پلكانى » منتهى مىگردد . به اين تنگ از اين جهت پلكانى لقب دادهاند كه بعضى از پلهها را عمدا در سنگ و صخره به وجود آوردهاند تا حركت اسب و الاغ و قاطر ، كه بار زياد دارند ، تسهيل شود . در اندك مدتى دشتهاى درخشان و خيرهكنندهاى نمايان مىشود كه سطح آن از خار و گون كه خوراك شتر را تشكيل مىدهد پوشيده شده و سوسمارهاى فراوان ، كه در جست و جوى مگسهاى بىپروا هستند ، آنجا را پر جنب و جوش ساختهاند . گاه اتفاق مىافتد كه يك سوسمار بزرگ و فربه كه در حدود دو پا طول دارد به رنگ سبز تيره ، يعنى همرنگ صحرا ، نسبت به مسافر اظهار لطف مىكند و از پناه يك سنگ بزرگ به او خيره مىشود . همانطور كه اجداد ماقبل تاريخ او در گذشتهء تاريك به افراد قشون اسكندر كبير و سپاهيان تيمور لنگ ، كه از تركان مغول تشكيل يافته بود ، خيره مىشدند . در فصل بهار ، هنگام پيشروى به سوى جنوب ممكن است بخت با مسافر يار شود و با يكى از قبايل بدوى ، كه به قصد يافتن چراگاه سرسبز براى مواشى و احشام خود در حركت هستند ، برخورد نمايد . افراد اين قبايل از دو ميليون نفر جمعيت چادرنشين ايران هستند . سحرگاه روزهاى بهار اين دشتهاى وسيع از هر موقع ديگر زيباتر جلوه مىكنند . چه ، در اين موقع است كه عشايرى كه در حال كوچ كردنند به اين دشتهاى بىروح ، روح